|
اول اينكه وقتي دارم اين مطالب رو مينويسم احساس ميكنم بايد در محكمه خداوند باشم و چيزي جز حقيقت ننويسم، چون طعم تلخ دروغ ممكنه كام خيليا رو تلخ كنه ، اما ميدونم حقيقت تلخ تره !اپيزود اول :ميدان منيريه ساعت 10 شب. ضلع جنوبي ميدان طرفداران احمدي نژاد كه همه مصمم به دزدگيري هستند و ضلع شمالي ميدان در دست طرفداران شاد و سرخوش ميرحسين موسوي . اطراف ميدان نيروهاي خيلي ارزشي ايستاده اند اما جالب توجه اينجاست كه همه كت به تن كرده اند! دقيق كه مي شوي ميبيني چرا اين عزيزان كه زمستان را نيز با پيراهن يقه (يا يخه فرقي نمي كند همه تو مناظره ها اين رو فهميدند!) ديپلمات سر مي كنند چرا اين گرما؟! كت؟! هندز فري بيسيمهاي ... كاملا مشخص است!اپيزود دوم :4 دختر جوان به همراه زني نسبتا مسن، التماس مي كنند كه مامان/خاله مگه تا 30/10 وقت نداريم؟! بزار بمونيم تو رو خدا! زن بيچاره خسته شده و فرياد ميزند ما خر شديم بس نيست؟! گم شيد بريم خونه. خسته شدم. خلاصه راهي ميشوند. پارچه سبزي به دست بسته ام تراكت تبليغاتي تيم پرسپوليس از احمدي نژاد در دست به ضلع شرقي و جنوبي ميدان ميروم. چند نفري تمسخر آميز نگاهم مي كنند. مردي با لباسهاي مناسب و مرتب و شيك ساكت و آرام پوستر 160 گرم روغني احمدي نژاد به دست گرفته و بالاي سر برده. اينجوري كه ميبيني اش مجبوري زياد مودب باشي. سلام مي دهم و مي پرسم ميشه يه سوال بپرسم؟ كاملا گارد گرفته ؛ حس ميكنم. ميپرسم چرا از احمدي نژاد حمايت مي كني؟! مي گويد : به خاطر خدماتي كه به كشور كرد. – مثلا؟! مي گويد : انرژي هسته اي و خدماتي كه در كل كشور صورت گرفت! – اهل بازار مي گويند وقتي معامله مي كني چيزي كه دريافت مي كني بايد معادل پرداختت باشند وگرنه از يك سر (حداقل) ضرر داده اي.انرژي هسته اي گرفتيم چي به دست آورديم؟! سيب زميني مجاني رفت سر سفره؟! مي گويد : اقا ميدوني چيه؟! من اهل بازار نيستم من كارمند ... (ارگان دولتي) هستم. كاري هم به اين حرفها ندارم تو اين 3 ماه اينور عيد حقوقم 150 اضافه شده! –( در دلمان كف مي كنيم ) متشكر.موفق باشيد.اپيزود سوم :پياده از ميدان منيريه خلاف جهت حركت ماشينها به سمت راه آهن حركت مي كنم اين بار مصمم تر . عكس ميرحسين با تك مصرع "ادب مرد به ز دولت اوست" روي سينه دستم به علامت ويكتوري لبخند زنان حركت مي كنم. نيسان پر از طرفداران احمدي نژاد از كنارم رد مي شوند و هو ميكنند.تنها هستم. مي خندم و فرياد ميكشم : زنده باد مخالف! صدايم در هياهوي آنها گم مي شود. به فكرم مي رسد اگر ماشيني رد شد من پيش قدم بشم و بگم : زنده باد مخالف! اين كار را مي كنم بازخورد جالبي دارد اخم هاي گره خورده هم به لبخند من ميخندند! با پدرم سر خيابان مهدي خاني(مهدي موش سابق) قرار دارم. سمت چپ خيابان از مقابل شيريني فروشي كه تماما عكس احمدي نژاد به مغازه زده و از قضا بستني هم دارد رد ميشوم اما هم دلم بستني مي خواهد و هم دلم مي خواهد براي او تبليغ كنم! جلو مي روم سه نفر در مغازه هستند . دو فروشنده و يك مشتري . به فروشنده سلام مي كنم و مي پرسم آقا به ما هم بستني ميدي؟! مشتري ديگر مي گويد: آگه احمدي نژادي هستي آره چرا كه نه؟! بيچاره هنوز چهره من را هم نديده سر بالا مي كند و با تعجب نگاهم مي كند و مغازه دار با خنده مي گويد هر كي پول بده بستني مي خوره. مشتري خداحافظي كرده و مي رود. از مغازه دار مي پرسم : چرا احمدي نژاد؟! – چون دست دزدهايي كه 30 سال كسي جرات اسم بردنشون رو نداشت برد، ما تو انقلاب هدفمون همين بود! مي گويم : خوب شما 30 سال پيش چرا همراه دزدهاشديد؟! چرا الان حمايتتون رو از روشون بر ميداريد؟!چشم غره اي ميكند و مي گويد اشتباه كرديم !( خيلي راحت اين حرف را مي زند! ناراحتم ازينكه دير فهميدند، دير فهميدند چون شهدامون ... ! ولش كن قرار بود پرده بخونم اونم اپيزود ، اپيزود!) .سه مشتري با نشانه هاي احمدي نژاد وارد مغازه مي شوند و به من ميخندند و مي گويند شما هم اومدي از "چيز" طرفداراي احمدي نژاد بخوري؟! مي خندم و نگاه مي كنم . يكي از آنها مي گويد: شما هر كاري هم بكنيد اوني كه بايد از تو صندوق دربياد، درمياد. فكر كرديد راي شما ارزش داره؟! كلافه شده ام اما باز هم با لبخند مي گويم : شما اصول گرائي؟! سينه سپر مي كنند و مي گويند : بله(هر سه با هم!) گفتم :دروغ ميگيد! چون من از شماها اصول گرا ترم! ميدونيد چرا؟! چون به قانون اساسي جمهوري اسلامي اعتقاد دارم كه اين حق رو براي من قائل شده كه راي من و تو – با هم - نفر اول قوه مجريه رو مشخص كنه اما شما به اين هم اعتقاد نداري! پير مرد فروشنده مي خندد! بستني ها را گرفته به سمت ماشين پدر حركت ميكنم باخنده! مادر هم در ماشين است.اپيزود چهارم :سوار بر ماشين حركت مي كنيم، جائي كاري داشتيم ، مي رويم و انجام مي دهيم دوباره به سمت خانه حركت مي كنيم .خيابان جمهوري به سمت چهار راه ولي عصر. لحظه به لحظه ترافيك ماشينها بيشتر مي شود. سانروف ماشين را باز مي كنم و نيم تنه از ماشين خارج مي شوم باز هم با همان حالت : خنده بر لب ، دستها ويكتوري ، دست بند سبز به دستم. سمت راست ماشين پدر صندلي عقب : عكس ميرحسين موسوي و حضرت امام با كادر باز اين چه شورش است و سمت چپ هم عكسي كه به سينه ام بود حالا ماشين پدر را تزئين كرده. خيلي دوست داشتم عكس/پوستري از او به دست داشتم هر چه به طرفدارها گفتم نداند، خوب خودشان لازم داشتند. ماشين دوو سيلو سفيد رنگي از سمت راست كنار ماشين ما ايستاد. ديدم جلو داشبورد اين ماشين چند پوستر بدون استفاده هست، راننده را صدا كردم و گفتم : عذر مي خوام اگر اون پوسترها رو نمي خوايد بديد به من! طرف نگاهي كرد و همه را يكجا داد. گفتم : يكيش كافي بود. با تلخي و لهجه شيرين اصفهاني گفت : من نمي خوامشون. اول فكر كردم از حاميان دكتر احمدي نژاد دقيق كه شدم ديدم نه پوستري هست و نه نشاني . راننده هم كراوات به گردن! چند متري جلوتر پرسيدم مير حسين؟! گفت : نه هيچ كدوم ، اصلا من راي نمي دم! كاملا بر افروخته بود مردي بود با موهاي جو گندمي ، مرتب و اتو كشيده. گفتم چرا؟! خوب اشتباه مي كنيد! گفت 30 سال پيش اشتباه كردم پسر جون(كاملا فرياد مي كشيد!) مي فهمي 30 سال پيش! تا حالا به خاطر پوشيدن جوراب سفيد كتك خوردي؟! من يك روز كامل كتك خوردم تو دانشگاه ؛چون جوراب سفيد پام بود! ماشينها حركت ميكنند و چند متر جلوتر مي ايستند. نگاهش مي كنم و مي گويم اما من چند سالي هست كه عادت به پوشيدن جوراب سفيد دارم و هنوز كتك نخوردم!( با لبخند). عصباني فرياد مي كشيد : اين ... ها، از شما سوء استفاده مي كنند و آخر هم مثل چوب خشك بايد پشت اتاق حضرات بشيني و آخرم هيچي به هيچي! بيچاره اينقدر درگيري كه هيچ لذتي از زندگيت نمي فهمي! مي گويم : خوب سياست يعني دروغ! فرياد مي كشد پس دين را ملعبه بازيشان نكنند ! (ياد شهريار مي افتم كه ميگه : بش مين ايل دور بو سلاطينه گرفتار اولميشوخ/دين د گلدي تاپمادوخ بيز بو سلاطينن نجات! ؛ پنج هزار ساله كه پادشاهان بر ما سلطه دارند، دين هم كه آمد ما از دست اين پادشاهان رهائي نيافتيم! ببخشيد ظاهرا زدم به خاكي! ).جواب مي دهم : من قدرت تفكيك دارم. حركت ماشينها و دوباره تراز شدن با او. پنجره عقب و مادرم كه چادر بر سر با روي گرفته نشسته نگاه مي كند و مي گويد : نگو اين حرف رو تمام زندگيت غرق دين و مذهب شده ببين! شما پاكي ها! اين بي ... ها از پاكي شما سوء استفاده ميكنند! اين جوونها و شما ميدونيد چرا اومديد بيرون؟! به خاطر افسردگي شديده! گاز ماشين را مي گيرد و مي رود .اما نمي داند دنيا را بر سرم خراب كرده! نا خود آگاه ياد دل گرفتگي هاي خودم و دوستانم مي افتم كه اين روزها تعطيل شده و ازش خبري نيست! مي روم توي ماشين. روي صندلي عقب جا خوش ميكنم! به خانه ميرسيم. بي هيچ حرفي.اپيزود پنجم :دوش گرفتم و پشت كامپيوتر نشستم و نوشتم تا شد اين ! و فقط يك جمله پشت ماشين پيكان تمام نظرم را به خودش جلب كرد و فكرم را مشغول .راننده اش پير مردي بود ؛ نوشته بود :" درد ما جز به ظهور تو مداوا نشو"
+
نوشته شده در بیستم خرداد 1388ساعت 14:40 توسط صاحب خونه
|
نمی خواستم دوباره از مرگ بنویسم اما
پریروز یه کوه نورد تو ارتفاعات پلنگ چال مرد! از سرما یخ زده بود و ... ! دوست دارم بدونم بدترین نوع مرگ از نظر شما چیه؟! *** من از مرگ تو شب می ترسم! حالا این بنده خدا رو حساب کنید: شب و سرما و دونستن اینکه یخ میزنی و مرگ! سخته!
+
نوشته شده در بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:16 توسط صاحب خونه
|
همه چیز را
برای خودش می خواهد!! زیبائی سکوت و آرامش را ... مرگ این چنین خود خواه است!
+
نوشته شده در دوازدهم مهر 1387ساعت 1:52 توسط صاحب خونه
|
با آنکه از سپیده دم
تا آه شب بیدار بوده ام خوابم نمی برد می دانم ترسم از اینکه فردا از خواب برنخیزم نیست
از بس که برکه با هر نسیم خرد به تردید افتاد ماه را گم کرد *** پ.ن: از تو ممنونم!
+
نوشته شده در یازدهم شهریور 1387ساعت 23:46 توسط صاحب خونه
|
مبعوث شد با اقرا!
کوثر به او عطا شد با اعطینا! رسالتش را انجام داد تا فراغت یابد ٬ اما او می دانست که بعثتش برای این است که کامل کند دین خدا را ٬ کامل کند اسلام مسیح و موسی را با غدیر علی(ع). پس استعانت کرد به فانصب! نصب کرد کسی را که خدا دستور داد و کامل کرد دین خدا را و رسالتش را . مبعوث به هدایت اکمل بود!
+
نوشته شده در نهم مرداد 1387ساعت 11:31 توسط صاحب خونه
|
دیشب که می خوابیدم هوا گرفته بود،
سرخ باريدن بود! چند ساعت بعد، صداي شرشر آب و بوي نم خاك بيدارم كرد، ذوق كرده بودم كه باران ... . شلنگ كولر همسايه ...! *** دوستي پ.ن زده كه :ندانسته زمان را از دست داديم بي آنكه بدانيم آنچه فنا مي شود و از بين مي رود اما به نظر من هنوز هم زمان را از دست مي دهيم و ...!
+
نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1387ساعت 23:45 توسط صاحب خونه
|
خاموش چه ای؟!
ظهور اندک نیم روز را باور کن٬ امید ستاره نیم سوز را باور کن٬ شب شوکران و هنوز را باور کن٬ خاموش چه ای؟! خاموش٬ خاموش٬ خاموش٬ خاموش چه اید؟! نو نو نو نو در نو نوروز و نویدم بیاورید٬ خبر از خنده شقایق و آهو٬ از ستاره و از او٬ خبر از علاقه و عیدم بیاورید٬ شب است اینجا٬ خورشیدم بیاورید!
+
نوشته شده در دوازدهم تیر 1387ساعت 20:38 توسط صاحب خونه
|
کشتند ؛ زهرا را! *** ۱)هنوز هم راضي به نوشتن نيستم، اما ...! ۲)قابل توجه بعضيا:گاهي لازمه جار بزني !
+
نوشته شده در نهم خرداد 1387ساعت 19:21 توسط صاحب خونه
|
|
درباره وبلاگ
اینجا: وبلاگ "وحید رضا نجفی ظریفی" خواجه تاش : "صاحب خونه"(نام قبلی وبلاگ) مطالب : "هرچی دوست داشته باشم اما بیشتر مذهبی" متولد :" 9/1366 تهران" منوی اصلی
پیوندها
خطابه غدير برادر خوبم / دست نویس خانم آمنه اسماعيل زاده / حرفهائي... آقاي حسام الدين مقدس زاده آقای بهزاد مرتضوی/ غرولند خانم عذرا ترابي/ يك مسافر سید محمد فخار/ گذرنامه سنجاقک خانم مينو زارعي خانم مهناز چتر فيروزه / سيمرغ صدرا امانی (بدون آقا)/ پرواز تا نا كجا آبادها خانم الهام اسرافيلي / اتاقي از آن خود آقای محمد حسین نبی/ گاهي كه مداد... آقا مجتبی/ شاخه گل آقای ایمان مشعلچیان/ يكشنبه ها آقای روح الله رجائی/ خط آخر آقای یوسف حیدری/ جريده آقا فرشاد/ ترناس آقاي حميدرضا محمديان / بي بام .:: قالب ساز ::. وبلاگ پیام سلامی آرشیو
آخرین نوشته ها
طراح قالب
powered by BLOGFA.COM |